یه چس فکر
حیز طبیعی ما کجاست ؟
حیز طبیعی ما کجاست ؟
و مرد چاق سیبیلویی شیشه ی روی تابوت اش را تمیز میکند
مادرش چقدر برایش لالایی خواند؟؟
شاید دیگر هرگز خوابش نبرد
مرد.
و چه دعا ها که بر گردنش انداخته نشد.
پسر خاله جان شروع کرد به نقد اخلاقی افراد پیرامونش و وا اسفا وا اسفا گفتن. که خاک بر سر اینها و توف به روی آنها. من نیز که سر تصدیق به بالا و پایین و گاهی نیز به چپ و راست حرکت میدادم . ناگهان دیدم که من چقدر نزدیکم به انجام این کارهای غیر اخلاقی (حالا بماند که از چه سنخی بودند کار غیر اخلاقی دیگر)و اه اه . هر تاسفی که میخورد یادم می آمد که فلان روز در فکر انجام دادن همون کار بودم . البته نترسید انجام ندادم . چنین است رسم سرای اخلاق. . واقعا عجیب بود .
از موسیقی تنها به خلسه رفتن را
از رابطه تنها حسرت و جدایی را فهمیدم
و از خودم احتمالن تنها همین خلوت را
و هیچ کدامشان را ندیدم....
| سه شنبه 9 تیر1388 ساعت: 23:6 | توسط:فاطمه | ||||
|
وقتی خدا هست ------------------------------------ نگارنده: وقتی لجن هست چرا خدا جو شویم ، در پاکی دست و پا بزنیم و بدنمان دائم بوی وایتکس دهد | |||||
تنها قدم را در کنج خلوت اتاق میتوان برداشت
در انزوای بوی کاغذ
در خیابانها و بیرونها قدم از قدم برداشته نمیشود
چه رو به جلو یا عقب
قدم را باید در انزوا و تنها برداشت
در آنجا که تنها یادست نه آدمی
در انزوای قلم و کاغذ
در سوت و کور خلوت دنج اتاق
اینک که گاو های معطر
در راه انقلاب
طرح و تپاله می ریزند
و جغد های قانونی
با عنکبوت ها
برنامه می نویسند ،
تا دوستانِ جنایت را
در حلقه حمایت گیرند
و ایستاده ها
نشسته اند
و انزوای من
بوی کاغذ گرفته است،
ای دوست بیا تا صدای بلبل هائی را بشنویم که می گویند در قدیم می خوانده اند ...
------------------------
هیچ چیز این روزها برایم جالبتر از دفاع از موسوی نیست دفاع از کسی که نه میشناسمش نه یه فرون قبولش دارم . به حرفهایی که خودم میزنم توی خلوت میخندم. اینروزا اگه خلوتی پیدا بشه به همه چی و همه کس میخندم بیشتر از همه به خودم

و اینک من مردی کچل در آغاز فصل امتحانات
------------------------------------------------
جینگ جینگ سار میاد و از بالای شیراز میاد؟ عمرا . فکرشم نکن
------------------------------------------------
در کف خرس خر کون پاره ای/ غیر تسلیم و رضا کو چاره ای
برای یک مشت سیــــگار

همه چیز شرایط را فراهم کرده بود که من کلافه بشوم هر قدر خودم را روی اون صندلی خشک بی قواره این ور اون ور میکردم نمی تونستم بخوابم چند بار سعی کردم چشمامو ببندم و خودمو بزنم بخواب ولی نمی شد کلک زد. وقتی چشمم می افتاد به بغل دستیم که با اون هیکل خپل مسخره اش تخت خوابیده بود لجم در میومد بوی گندش داشت خفم میکرد و صدای خر و پوفش که کافی بود تا آدم اونقدر عصبانی یشه که یه نخ سیگار رو تو یه چشم به هم زدن دود کنه بره هوا. شاید اگر کنارم یه خانوم خوش فرم و مخصوصا خوشبو خوابیده بود می شد شب بهتری داشت ولی من که از این شانسا نداشتم . مردک با اون شکم آویزونش از همون اول تخت گرفت خوابید .
نور قرمزی که بالای سرم روشن بود نمی ذاشت تا بتونم بیرون رو ببینم دو سه بار سعی کردم که تو همین نور کتابمو بخونم ولی مگه صدای این لندهور میذاشت. فقط منتظر بودم که اتوبوس برای شام یه جا بایسته من یه نخ سیگار رو دود کنم. دستمو کردم تو جیبمو پاکت سیگارمو گرفتم تو مشتم یعنی می شد یکی از اینا رو دوباره آتیش بزنم اصلا همش تقصیر خود خرم بود که به سرم زد برم یه سری به خانواده ام بزنم دلم لک زده بود برای خونه خودم اگه اونجا بودم میتونستم لم بدمو تا هر قدر که بخوام سیگار بکشم چند روز آینده هم احتمالن نمیتونستم سیگار بکشم محض بنیان خانواده. لعنت به این زندگی . داشتم دیوونه میشدم هر چی به ساعت نگاه میکردم همون بود که بود دوباره کتابمو باز کردمو شروع کردم به خوندن هنوز دو سه خط نخونده بودم که یه هو صدای ونگ ونگ بچه از پشت سرم بلند شد . تو اون لخظه فقط همینو کم داشتم . دلم میخواست برگردم سرش داد بزنم که آخه توله سگ تو چرا این موقع گریه ات گرفته مگه تو هم مثل من می خوای یکی از سیگاراتو دود کنی که اینطوری اعصابت خرده . اینهمه سر و صدای بچه تنها تاثیری که روی بغل دستیم داشت این بود که کله ی کچلشو برگردونه تلپ بندازه روی شونه من دهنش باز شد و صدای خرو پوفش قطع شد تازه داشتم با نبود صدای خرکی اش حال میکردم که بوی گند دهنش صاف رفت توی دماغم . چاره ای نداشتم می بایست خرو پوفشو تحمل کنم شونه ام رو پروندم بالا و کلش برگشت سر جاش و همینجور صدای خر و پوفش . نا امید داشتم با فلاکت خودم می شاختم که دیدم اتوبوس سرعتش رو کم کرد و رفت کنار یک رستوران وایساد . باورم نمیشد . از اون جلو شوفر شروع کرد به داد زدن که شام ربع ساعت . کسی جا نمونه سرمو که برگردوندم دیدم خپله همچی چشاشو باز کرده که انگار نه انگار اون بوده که خوابیده بود. بلند شد و همراه تمام مسافران باسرعت رفتند سمت رستوران . وقعا این مردم آدم را گیج می کنن . از بالای سرم کیفمو برداشتم.رفتم بیرون طرف شوفره پرسیدم جناب گفتین چقدر اینجا توقف دارین . در حالی که سیگارشو از جعبه میکشید بیرون عصبانی گفت یه بار که داد زدم یه ربع نشنیدی؟ . هیچی به هش نگفتم بیچاره حق داشت لابد اونم میخواست سیگارشو بکشه راهم رو کشیدم رفتم پشت رستوران یه جای دنج نشستم . از اون جاها که خیلی وقته تو تهران پیدا نمیکردم آروم یه گوشه تاریک نشستم جلوی روم دشت تا انتها دیده می شد هوای خوبی بود مخصوصا با باد ملایمی که می اومد .بالای سرم میتونستم ستاره ها رو با وضوح خوب ببینم . اینقدر با اونجا حال کرده بودم که یکهو متوجه شدم سیگار بین انگشتام نیست توی اون هوای پاک فقط سیگار می چسبیداز تو پاکت نخ اول رو آوردم بیرون . آتیش زدم . هیچ دوست نداشتم دودش رو از تو ریه ام بدم بیرون . طمع تلخش تو دهنم پیچیده بود . من با این طمع تلخ میتونم همه ی خاطراتم رو مرور کنم. چشمم رو دوخته بودم به آتیش سیگار تو اون تاریکی واقعا زیبایی فریبنده ای داشت . با خودم فکر کردم اگه من کور بودم واقعا چه جوری میتونستم از سیگار اینجوری لذت ببرم . داشتم نخ دوم را آتیش میزدم که صدای شوفر از دور اومد که تهران کرمان حرکت کسی جا نمونه . صدای بدکی نداشت . از صداش خوشم اومد ترجیح دادم به سیگارم نگاه کنم . خیلی وقت بود که این جوری با خودم و سیگار خلوت نکرده بودم . نخ دوم داشت تموم می شد که صدای بوق اتوبوس بلند شد . ولی من هیچ قصد نداشتم که دوباره به آغوش اون کچل خپل برگردم من همیشه عادت داشتم که سه تا سیگار رو کون به کون بکشم صدای اتوبوس بلند شد که داشت راه می افتاد ولی من هیچ قصد نداشتم عادت دیرینه ام رو ترک کنم نخ سوم را که گرفتم دستم صدای اتوبوس کم کم محو شد دیگه هیچ صدایی نمیشنیدم . تو اون سکوت حتی میشد صدای سوختن سیگار هم شنید نیکوتین سیگار توی خونم راه افتاده بود و بادی که می اومد پشت گوشای خیسم رو خنک میکرد
با طمع تلخ سیگار در خاطراتم فرو رفته بودم یاد روزهایی که تو کافه های انقلاب جلوی چشماش می نشستم و دود میکردم یاد روزایی که تو ولیعصر قدم میزدیم دود میکردم یاد همه روزهایی که دود میکردم اومده بود به یادم
از دور صدای ضعیف سگ می اومد و صدای آروم ماشینایی که از جاده رد میشدند چقدر همه چیز خوب بود.تا اون روز هیچ وقت اینقدر به عظمت سیگار پی نبرده بودم که تو اون سکوت بعد از رفتن اتوبوس ....
=================================================
1-این تنها طرحی اولیه است و تا کار خوب شدن چندین بار باز نویسی می خواد
2-در مورد پست قبل هیج فکر نمی کردم سخت باشد .بیش از هم در هم و بر هم بود و مبهم اما بیشتر مربوط به آغاز تفکر من پیرامون زمان بود . مشکلات فراوان دارد که خود به آن واقفیم . پر است از تناقضات . اما تناقضات زیرکانه از اظهار نظر دوستان سپاسگذارم

<زمان ابله ترین چیزهاست که با گذشتنش همه چیز را فراموش میکنیم.>پارون فیثاغوری
مفهوم زمان چیست؟ گویا به دو شکل میتوان به مفهوم زمان پرداخت . در نگاه اول اصالت را به زمان بدهیم و آنرا آنگونه که هست بررسی کنیم به زمان آنگونه بنگریم که هست و در نگاه دیگر اصالت را به ذهن بشر بدهیم و به زمان از پس ذهن بشر نگاه کنیم. هر چند که اینجانب چندان تفاوت تقسیم بندی بالا را درک نمیکنم با این حال ترجیح میدهم از دید دوم به زمان بپردازم. درهنگام برخورد با مفهوم زمان ذهن ما چه در می یابد .انگار اکثر ما بلافاصله بعد از شنیدن این کلمه حرکت عقربه ثانیه شمار را در ذهنمان به یاد می آوریم ولی این زمان نیست این تنها حرکت جسمی است از نقطه ای به نقطه ای دیگر . اما به واقع مفهوم زمان چیست ؟ تا آن هنگام که بخواهیم بپرسیم به واقع مفهوم زمان چیست؟ باید همچنان بپرسیم که به واقع مفهوم زمان چیست؟ باتصور حرکت عقربه تغییر را مشاهده میکنیم و آنگاه با مشاهده توالی تغییرات و شمارش آنها به وسیله ذهنمان به مفهوم زمان راه پیدا میکنیم زمان حرکت نیست اما بدون حرکت نمیتواند معنا پیدا کند. حال تصور کنید موجودی را که تغییری در آن رخ نمیدهد . آیا زمان برای او معنا دارد ؟ یا تصور کنید ذهن شمارنده ای وجود نداشته باشد باز هم زمان معنی دارد؟ نگویید که تصور موجود بدون مکان و زمان ممکن نیست بگذارید کمی به ناممکنات بپردازیم. در هر دو صورت گویی به نوعی به مفهوم ابدیت راه پیدا میکنیم آن هنگام که تغییری نیست یا ذهن شمارنده ای نیست گویی دیگر زمان معنی پیدا نمیکند.
بیش از این به مفهوم زمان نمی پردازم که مقصود از این مقال چیز دیگریست . بگذارید بیشتر به انسان بپردازیم . میل انسان در چیست؟ شمردن یا نشمردن؟درک و یادآوری زمان یا فراموشی زمان؟ هیچ قصد ندارم که حکم کلی بدهم و بگویم که این است و جز این نیست شما نیز چنانچه حکم کلی در این متن دیدید میتوانید آنرا لازم الصدق ندانید. من تصور میکنم انسان میل به فراموشی دارد گویی در این فراموشی ابدیت را می جوید آنچه که همیشه در آرزویش بوده است. و اما من چه ادله ای بر له کلامم دارم هیچ. تنها میتوانم چند مصداق در این امر بیاورم و اصراری هم بر قانع شدن خوانندگان ندارم . این حکم را میتوان در همه جا دید. انسان به هر دری میزند که دمی از شمارش خلاص شود . تغییرات را نبیند و زمان را به فراموشی بگذراند . ادبیات، موسیقی، سینما وهنر همه تنها بهانه ایست برای گذران و فراموش کردن وقت. هر چه موسیقی مارا بیشتر در اغما فرو برد از آن استقبال بیشتری میکنیم . شاید بارها در جواب این سوال که برای چه زندگی میکنیم ؟ پاسخ شنیده ایم که برای لذت بردن . این پاسخ بیش از حد ایده آل است خیر دوستان ما تنها در پی گذراندن و فراموشی زمانیم . شاید بگویید چون از فراموشی لذت میبریم اما لذت فراموشی زمان نیست که ما را مجبور میکند بلکه بیشتر زجر یاد آوریش است . ما به سینما میرویم و در حالی که شمارش رابه ساعتهامان واگذارده ایم خود را به هنر می سپاریم . انگار این زمان و فراموش کردنش را در مصداق های دیگر نیز میتوان یافت.شاید بگویید که این به دیدگاه من مربوط می شود و من آنرا به همه چیز تعمیم میدهم آری من اکنون چنین می اندیشم شمارش و یادآوری زمان رنج بزرگیست و فراموشیش تنها امیدمان. این را که می تواند تایید کند چه کسی ؟ آن که چشم انتظار معشوقه اش مانده . از طرفی لمس تک تک لحظه ها او را می رنجاند و از طرفی چشم امید به لحظه فراموشی دارد لحظه ی دیدار . باور کنید ما تمام مردم فراموشی را می خواهیم ابدیت را و آنرا می پرستیم خدای ما کیست آنکه همیشه ثابت است زمان برایش معنی ندارد و این ایده آل ماست . نمی دانم تا به حال از این منظر نگاه کرده اید یا خیر ما در بسیاری از ادیان مفهومی داریم به نام آخر زمان . و امام زمان . امام زمان کیست ؟ آنکه همه چیز را در سر جای خودش میگذارد خوبی به جای خود و بدی به جای خود هر کس و هر چیز در آنجا قرار می گیرد که باید باشد و این یعنی پایان حرکت پایان تغییر وآنگاه زمان تمام میشود بهشتی جاودان و دوزخی جاودان . دیگر تغییری در کار نیست و زمان هم معنی ندارد آخر الزمان. میبینید دوستان همگی در انتظار لحظه ی موعود فراموشی و رسیدن به ابدیت انتظار میکشیم. ما کدام روزهایمان را نحس و نکبت می دانیم ؟ غیر از این است که روزهایی را که سرمان به چیزی گرم نمی شود و فراموشی ما را در بر نمی گیرد .نه موسیقی ای ما را در زمان گم می کند نه کتابی نه فیلمی و نه شخص خاصی . اما تمام اینها گذراست .لحظه ای خواهد رسید که ما نمی توانیم در زمان گم شویم و نمی توانیم آنرا بگذرانیم آن هنگام که نه هنر نه ادبیات و نه دیدار معشوق ما را به فراموشی رهنمون نمی سازد چه باید کرد؟ اگر از صدای تکرار عقربه خسته شدیم. و بشر که از شمارش خسته شده است چه باید بکند . دیگر گذراندن زمان در حیطه ی توانایی او نیست . چه باید کرد و بشر چه میکند؟گویی تنها یک راه برای فراموشی می ماند . لحظه ای که زمان خواهد خفت . لحظه ای که ذهن شمردن را فراموش میکند. لحظه ی موعود خودکشی و مرگ. انگار تنها راهیست که در پیش روست. و ای مرگ تنها تویی که جاودانه ای...
----------------------------------------------------------
این مطلب در مجله دانشجویی نقد نو به چاپ رسید
و برای هم دم تکان می دادیم
جنگ بالا گرفت
همه همه ی خودمان را کشتیم
و تمخک همچنان در تنهایی خویش ماند
او هنوز از غصه تنهایی اش خون بالا می آورد
-------------------------------------------------
در تاثیر متنی از مژگان جعفری نوشته شد در این پست
چون تاک تنها تیک تاک دوری تنت را عقربه ام
در میان عبور چشمت من خمیازه ام
در مرور خواب تو من کابوسی ام
با چشم نیمه باز بیداری چشمت را به نگاه نشسته ام
آخر میدانی خمار من در شیفتهای شبم بی حاصلم
در کدامین غروب باز میخوابانیم؟
باز میخوابانیم کابوس خمیازه های ۱۹ قرن بی خوابیم؟؟؟
آنروزها دودل بودم روزهای قبل از کنکور آینده ای رو برای خودم نمیدیدم از مدتها به فلسفه دانشگاه تهران فکر میکردم تا برای اولین بار وبلاگ میلاد عزیزی رو دیدم تراژدی . امروز فکر میکنم چقدر مدیونم نه به میلاد بلکه به تراژدی . خودم هم ندونستم چرا ولی یادمه که انرژی بسیار زیادی به من داد برای خوندن برای دانشجوی فلسفه دانشگاه تهران شدن . بعد از دیدن وبلاگش وبلاگ قدیمی مو به اسم چار دیواری دوباره راه اندازی کردم دوباره نوشتم دوباره نوشتم دوباره خوندم من تو زندگی تعداد اتفاقات معدودی بوده که منو به نوشتن و خوندن وادار کرده اولین اتفاق تو ۱۶ سالگی بود قبل ازین هیچ رابطه ای با خوندن و نوشتن نوشتم تا به اولین درد که سراغم آمد دچار شدم . کوه با نخستین سنگها آغاز میشود و انسان بانخستین درد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم(شاملو) این خاطره نافرجام یا همان عشق نخستین منو مجبور به خوندن شعر کرد از اخوان شروع کردم همینجور خوندم از همه سهراب شاملو فروغ و بعد از شعر رفتم داستان هدایت چوبک علوی کامو سامرست موآم و ... یادمه یه بار تو دوازده سالگی نیچه به گوشم خورده بود و این که تو ۱۶ سالگی مسیحیت رو کنار میزاره و تو ۱۸ سالگی خود کشی میکنه . این از قبل تو ذهنم بود . یه روز که داشتم تو یه کتابخونه کتابا رو برانداز میکردم چشمم به کتابای نیچه افتاد نمیدونم هر چند که باور خرافیست اما انگار نیچه منو فراخواند از کتاباش اسم انسانی بسیار انسانی برام جالب بود برش داشتم بردم خونه . قبل از خوندنش من مسلمان بودم و همچنین مومن . یادمه که کتابو با چه اشتیاقی خوندم و چه زجری کشیدم از خوندنش زجر شیرین . یادمه یک باره خودمو تو خلع حس کردم و اینکه من تمامی عقایدم مسخره است چه لذت مسحور کننده ای بود هر چه ایمان داشتم فراموش کردم حتی عشق نخستین را کارم این بود که گوشه اتاق میشستم یا نیچه میخوندم یا فکر میکردم . گاهی اوقات با خودم فکر میکنم که من برای کشف حقیقت به فلسفه نیومدم در واقع من یک بار بعد از آشنایی با نیچه لذت عظیمی بردم و انگار بعد از اون سال من همیشه در پی پیدا کردن دوباره اون لذتم واین منو به فلسفه کشونده : لذت معلق بودن بگذریم بعد از اون پراکنده میخوندم هر چه که به دستم میرسید گذشت تا اینکه کم کم دیگه نه مینوشتم نه میخوندم فقط تو فکر کنکور بودم تا به تراژدی رسیدم یا تراژدی به من رسید دوباره خوندم دوباره نوشتم دوباره لذت معلق بودن یادم اومد هر بار که مطالبش رو میخوندم برای خوندن و نوشتن مشتاق میشدم تا گذشت و من ناباورانه قبول شدم فلسفه دانشگاه تهران روزی که از سر در اومدم داخل یادمه هیچ احساسی نداشتم نه شاد نه ناراحت خنثی خنثی و این آغاز قسمت دیگر زندگیم بود تا به امروز که همه چیز خنثی جلو میره چند هفته ای از ترم گذشت که یه هو یادم افتاد که برم میلاد رو ببینم من هنوز میلاد رو از نزدیک ندیده بودم دو سه بار تو دانشگاه یه نفر با مو های بور تقریبا بلند . صورت کشیده و کت و شلوار که همیشه هم کراوات میزد دیده بودم دقیقا یادمه اولین باری که دیدمش توی دلم تحقیرش کردم که این کراوات چیزی بیشتر از افه روشنفکری داشتن نیست خدا میدونه یارو چی میخونه که هوایی شده فکر کرده چه خبره اونروزا آدما رو خیلی حقیر میدیدم به شدت . این گذشت تا یه روز روی حیات به یکی از بچه های فوق فلسفه گفتم شما میدونید بلاگ تراژدی از کیه؟ گفت تراژدی
زیستن ؟ گفتم آره گفت مال میلاد عزیزی گفتم میتونم ببینمش گفت من الان باهاش قهرم برو طبقه بالا یه پسره اسکول کت و شلواری بالا هست همونه بعد به یکی از بچه ها سپرد که نشونم بده رفتم بالا دیدم به اینکه همونی که تو دلم مسخرش کرده بودم . رفتم جلو دست دادم خودمو معرفی کردم . این بود شروع آشنایی با میلاد الان شش ماه از اون روز میگذره و واقعا خوشحالم که با میلاد آشنا شدم نمیدونم چرا ولی همیشه دیدنش و گفتگو باهاش بهم اشتیاق خاصی برای خوندن میده و حتی توی قضیه عاطفی که اواخر برام پیش اومد هر چند حرفای زیادی و خاصی نزد اما یه جوری محرک من بود برای شروع رابطه .امروز خبر دار شدم که عمر تراژدی تموم شود پایان خوبی داشت همچون تراژدی. بدون وجود تراژدی فکر کنم جای خالیش حس بشه حداقل برای من اما پایان تراژدی وار بهترین پایانه . من یقین دارم که میلاد آینده خوبی در فلسفه خواهد داشت البته نه فلسفه استدلالهای خشک منطقی و نه ساخت نظام جدید فلسفی بلکه آن فلسفه هایی که لذت بزرگی برای انسان را آغاز میکنند همان : لذت معلق بودن
من خود از تمامی ادیان متنفر بودم
تمامی ادیان خود از من متنفر شدند
از لحظه ای که تو را افریدم
خلقت انت من علق...
و با دستهای خاکی ام
نگاه را به دستهایت انداخته بودم.
و انداخته بودم خدایگان را.
معلق در ستارگان چشمانت.
معلق در ستارگان چشمانت آسمان دیدم.
که بیعت کنی
اذا السماء انفطرت و اذا الکواکب أنترت(۱)
و انداختی دستت را
وانداختیم
وانداختیم
نیفتادم
من مانده ام
در میان ستارگان آسمان چشمانت
--------------------------
پاورقی ۱ ـ ترجمه:هنگامی که آسمان شکافته شود . و آن هنگام که ستارگان فرو ریزند
باز آن چشم سیه قبله نمایی میکنــد کعبه را گم میکنم تا آشنایی میکنـد
من به آوای خوشش هر شب نمازی میکنم او موذن میشود بر من خدایی میکــند
من دعایش میکنم در غم رهایم میکند من به سجده میروم لیکن جدایی میکند
---------------------------------------------------------------------
پاورقی ۱ـ می رمد از من چنین بت را کراست؟...
پاورقی ۲ـوان دم که با وی همرهم تکفیر عشقم میکند...
پاورقی۳ـبرای دوری از او به شهرم اومدم اما انگار دیگه اینجا شهر من نیست....
پاورقی ۴-دو دستت وطن بود و چشمت هوا کجایی پری رو که جان شد سوا
در هیچ کجای زندگیت نیستم
تو چقدر حـــــــــــــــــــــــــقیری
تمام زندگی منــــــــــــــــــــــی
من چقدر پستـــــــــــــــــــــــم
هیچ لحظه ای در تو نیســــتم
تو چقدر پستــــــــــــــــــــــــی
تمام لحظه های منـــــــــــــی
آن هنگام که هستی
وان هنگام که نیستی
زجر میکشــــــــــــــــم
آن هنگام که هستم
وان هنگام که نباشم
زجر میکشـــــــــــــی
و این است زجر مدام
----------------------------------------------------
پاورقی ۱ -البته آن هنـــــــــگام که نباشـــــــــــم را یقین نــــــــدارم.
پاورقی ۲- همه چیز به عجیبترین شکل خودش در حال برگزاریست
از نگاه گرفته تا کلام و به هیچ وجه زمان خوبی برای یک دانشجوی
فلســـــــــــــــــــــــــفه بــــــــــــــــودن نیــــــــــســـــــــــــــــــــــت .
پاورقی ۳- و انگـــــــــــــــار زمان خــــــــــــوبی برای بودن نیز نیست.
لحظه ي موعود در راه است
و اينك با تمام هراس و يقين
همچو تمامي پيامبران
مرا رسالتيست
تو را بشارت دهم
كه خداوندگاري...
اما ميدانم كه آخرين رسول نيستم
---------------------------------------------------
از بلاگ و اشعار دوستم فرشاد در 12OCLOCKدیدن فرمایید
وأنا مُحتاجٌ مُنْذُ عُصور
لِامْرَأةٍ تجعَلُني أحْزَن
لِامرَأةٍأبكي فوقَ ذراعيها
مِثلَ العُصفور
لِأمرَاةٍ۰۰۰تَجمَعُ أجزائي
كشظاياالبلَّور المكسور
-------------------
نِزار قَبّاني
-------------------
عشق تو مرا آموخت... که اندوهگین شوم
ومن از زمانهای دور محتاج زنی بودم که مرا اندوهگین سازد
زنی که همچون گنجشکی بر روی دستهایش گریه کنم
زنی ... که تکه های مرا همچو بلور شکسته ای جمع کند
پري وار پا به حراي تنهاييم گذاردي
هيچ فرشته اي در كار نبود
و با من سخن گفتي بي هيچ واسطه اي
نشســتي
نشاندي
خنديدي
گرياندي ....
و رفتي رفتي رفتي ...
حال چگونه پرستش كنم خدايي را كه نمي بينم .
بازديد كننده ي محترم لطفا به تحسين جفنگيات من مپردازيد . خوشحال ميشوم اگر به تمسخر من بپردازيد چون تنها به اين شكل ميتوانيد جانب حقيقت را نگه داريد . البته اگر شما انسان حقيقت جويي هستيد . مولف اين جفنگيات خود به اين امر واقف است واعتراف ميكند كه خالتور تر از اين نميتوان نوشت آميختن مسائل مذهبي و يا فلسفي به يكسري مسائل عاطفي . هيچ كار سختي نيست ميتوانيد امتحان كنيد . نكته ديگر كه بايد ياد آور شوم اينست كه كلمات نوشته شده توسط اينجانب را شعر نخوانيد كه من هيچ از شعر و شاعري نميدانم و اين امر انصافا تخصص مي خواهد . اينها تنها مناجاتي است هر چند حقيرانه با معبود خويش . باشد كه قبول درگاه حق واقع شود .والسلام ...
حي علي فلاح
حي علي فلاح
هوا ابر است و صداي اذان پيچيده است
حي علي الصلاة
حي علي الصلاة
با يادت وضو ميگيرم
قد قامت الصلاة ...
معبود من لطفا يكجا بايست
قبله ام تكان ميخورد
و تو باز ميروي و من نمازم را شكسته ميخوانم...
بعد از مرگم اگر قرار شد دفاعیه ای از من نوشته شود
سخن من در هر سه خطابه همین خواهد بـود
من بیگناهم چون اراده ای در کار نبـود
.
.
.
همانگونه که تو را در زیباییت نقشی نبود
دایناسورها را یخبندان منقرض کرد.(۱)
خدایان را انسان منقرض کرد.
ما انسانها را نیز لابد غم تنهایی...
----------------------------------------------------------
پاورقی۱ـالبته امروزه نظریات مختلفی در این زمینه مطرح است
بعد از مدتها امروز به بلاگم آمدم تا ببينم چه خبر است مثل اينكه خبري نيست همونطور كه تا حالا نبوده فردا امتحانات شروع ميشه . و من حوصله درس خوندن رو ندارم يعني الان . قرار بر اين نبود كه اين وبلاگ به هرز بره اما از آدم هرزه چيزي جز اين نميشه توقع داشت . من بايد هر روز بيايم مطلب بگذارم بنويسم تا شما خوانندگان محترم بياييد لذت ببيرد يا نبريد . خواننده محترم نظر شما برايم ديگر مهم نيست خواندنت يا نخواندنت فرقي نميكند مهم اين لحظه است كه من مينويسم در اين لحظه من رييسم و حرف حرفه من است بعد از اين لحظه هر كس ديگر ميخواهد رييس باشد . خوب كه فكر ميكنم (نه خيلي خوب ) ميبينم ما ادمهاي يه لا قباي از همه جا بي خبر قراره كجاي اين دنياي فلسفه چپونده بشيم قرار كدوم نحله فكري رو پايه گزاري كنيم تا آخر عمر فقط ميتونيم يه كم اراجيف اين و اونو بالا بياريم . يا نياريم تنها ميتوان لذت برد از خواندن هر چند ابتدايي. نه آرزوي فيلسوف بزرگ شدن در سرم هست نه نويسنده اي آرزو كه نباشد هدف هم نيست و هدف هم كه نيست اميد نيست اگر هم بود انگار كه نبود . اكنون تنها چيز مهم زندگي من خودم هستم و به واكاوي خودم ميپردازم و اگر لازم باشد شايد از اون بازي هايي كه فيل سوف گفت هم انجام بدم .تنها ميخواهم خودم را احساساتم را و حالاتم را بكاوم زيادي چرت و پرت ميگم خيلي وقته ننوشتم مغزم درهم و برهم ميگه. داره تلو تلو ميخوره

دارم به این فکر میکنم که دیگر نباید به دنبال حقیقت رفت جستجو ی حقیقت مستلزم پذیرفتن این اصل است که حقیقتی هست اما اگر یک گام به عقب بر میگردیم و شاید بهتر باشد به این فکر کنیم که آیا حقیقتی در جهان خارج وجود دارد یا نه ؟ خدا ؟ قانون؟ قطعیت؟ اصلن جهان خارج وجود دارد ؟ نکند تمام عالم تصورات و تخیلات من است ؟و جدای ازاینها من را به حقیقت راه است؟ به این سوالات نمیتوان جواب داد و هر چه گفته شود چه از راه شهود استدلال عقلی و چه الهام نمی توان آن را درست انگاشت چون ما را به جهان خارج راهی نیست و ما همیشه در ظرف خود مانده ایم .
دلیلی نیست که یک گزاره ای که کاملن منطقیست دلالت بر حقیقت هم داشته باشد برای مثال برهانی آورده میشود دال بر وجود خدا که مو هم لای درزش نمی رود خب این استدلال درست است اما درستی این استدلال باز هم وجود خدا را اثبات نمیکند چون ما قبل از این پیشفرضی داشتیم مبنی یر اینکه هر چه استدلال بگوید منطبق بر واقع است پس استدلال را باید فرستاد پی کارش . من اکنون اینگونه فکر میکنم ( روی اکنون تاکید دارم) که حتی اگر حقیقتی هم در جهان خارج باشد ما را به آن راه نیست پس در پی دانستن حقیقت رفتن عمر هدر دادن است .حال در اینجا خیالی مرا وسوسه میکند که حقیقتی را آنگونه که می خواهم باشد معرفی کنم....
شب، سرد
شب، دراز
شب، عریان
شب، تاریک
شب ، یلدا
وتنهایی در من هلول کرده است
حال درین هنگام تنهایی ...
عشق را جایی نیست
فردا سرمای زمستان هم می آید
ای کاش فردا دنیا تمام می شد
و
تمام
می شد
. حال پر حرفی هم ندارم اما حرفی است که باید بزنم شاید بعدها بیشتر در این مورد نوشتم. نمیدانم چرا حافظه من تداوم ندارد بارها و بارها هزاران مسئله برایم تکرار می شود انگار که ثانیه های عمر من جدا جدا از هم زندگی میکنند هیچ ثانیه ای در ثانیه بعد اقدام نمی شود هیچ ثانیه ای بر ثانیه دیگر حتی تاثیر هم نمی گذارد بارها دغدغه ای را تکرار کردم دهن شاگرد خنگ فاجعه است خنگ شاگرد همیشه در مراجعه است نمی دانم چه کنم نگاهی به گذشته کردم ودیدم که همین مسئله نوشتن بارها برایم تکرار شده است و هر بار هم جدید و جذاب . انگار من حافظه یا چیزی که ثانیه های عمر مرا به هم متصل کند ندارم مدام فراموش میکنم . جایی خواندم که این باور که تاریخ تکرار می شود غلط است اما حال انگار من خودم مکررن تکرارم من تکرار تاریخم تکرار رنج تکرار مدام سوالات تکراری هیچ سیری در زندگی ام نیست هیچ سیری از جایی به جایی در حرکت نیستم احساس عجیبی ست من کیستم ؟؟ شاید همین نوشتن لحظات عمر مرا به هم وصل کند شاید شاید